حکمت و حكایت
گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود / حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند
نظر سنجی
آیا مطالب این وبلاگ را مفید و اگاهی بخش می دانید؟






ابر برچسب ها

 

                          مقدمتان مبارك! 

 

                    گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود  

                    حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

 اقبال روشنگرانه شما را ارج می نهیم و  همچنان چشم به راه نقدهای سازنده و رهنمودهای ارزنده شما هستیم. 

                                                    شفیعی مطهر


[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 08:31 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]
پاسخ های جالب یک دانش آموز زیرک! 
سوال ها و جواب ها را بخوانید.

پاسخ های جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد! سوال ها و جواب ها را بخوانید.

۱ - ناپلئون درکدام جنگ مرد؟
ج - در آخرین جنگش!

۲ - اعلامیه استقلال امریکا در کجا امضا شد؟
ج - در پایین صفحه.

۳ - چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید، بدون آن که ترک بردارد؟
ج - زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!

۴ - علت اصلی طلاق چیست؟
ج - ازدواج!

۵ - علت اصلی عدم مردود شدن دانش آموزان چیست؟
ج - امتحانات.

۶ - چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
ج - ناهار و شام!

۷ - چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
ج - نیمه دیگر آن سیب!

۸ - اگر یک سنگ قرمزی را در دریای آبی بیندازید، چه خواهد شد؟
ج - خیس خواهد شد!

۹ - یک فرد چگونه می تواند هشت روز نخوابد؟
ج - مشکلی نیست، شب ها می خوابد!

۱۰ - چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
ج - شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنید که یک دست داشته باشد!

۱۱ - اگر در یک دست خود سه سیب و چهار پرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید، کلا چه خوهید داشت؟
ج - دست های خیلی بزرگ!

۱۲ - اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند، چهار نفر آن را در چند ساعت خواهند ساخت؟
ج - هیچ! چون دیوار قبلا ساخته شده!

منبع:http://max690.blogfa.com/post-896.aspx


[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 07:11 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

 چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچ گاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتی كه بدانی چطور زندگی کنی .


پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون این كه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود می داند آیین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه ی پایان رسیدن ..


داشتم به سخنانش فكر می كردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا می چرد ،
آهو می داند كه باید از شیر سریع تر بدود ، در غیر این صورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد ، كه می داند باید از آهو سریع تر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم این است كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود، ولی می خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چیز را همیشه فراموش كن:
خوبی كه به كسی می كنی
بدی كه كسی به تو می كند


دنیا دو روز است:
یك روز با تو و یك روز علیه تو
روزی كه با توست مغرور مشو و روزی كه علیه توست، مایوس نشو. چرا كه هر دو پایان پذیرند.

به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد.
به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد.
به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد.

در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف می كنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش می كنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آن ها استفاده می كنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است ،پس نمی توانی تقسیمش كنی، هرگاه خواستی آن را ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكیش جبران شود.

هیچ گاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان، همه این ها اجزای كوچك تر عشق هستند، نه خود عشق.


[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 06:11 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

۱۰ جمله و نقل قول به مناسبت روز مادر

 روز مادر  روزی است كه گل ها می شكفند . همان طور كه شكفتن گل ها را جشن می گیریم، نباید مهم ترین جشن زنانه را فراموش كنیم . بدون حضور مادرها ما نمی توانستیم پا بر این دنیا نهیم و از نعمت زندگی لذت بریم . این موجودات دوست داشتنی مادران ما هستند و برای نه ماه ما را در بطن خودشان حمل كرده اند و حتی وقتی هم كه بزرگ می شویم باز هم مراقب ما هستند . برای روز مادر امسال 10 جمله و نقل قول برتر درباره مادر ، فداكاری و دلبستگی مانایشان نسبت به فرزندان را مرور می كنیم .


ادامه مطلب
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 05:57 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

پیامک های ویژه روز مادر

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

(معصومه)

 http://ravabet.com/img/oscar/1321453335.gif

مادرم هستی من ز هستی توست 

تا هستم و هستی دارمت دوست !

(ماندگار)

 http://ravabet.com/img/oscar/1321453335.gif

تو بهترین گل، میان شهر گل هایی

تو رنگ آفتابی،

شب که می رسد، مثل ستاره،

گویا مهتابی...

(یاشار)

 http://ravabet.com/img/oscar/1321453335.gif

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

(علی)

 http://ravabet.com/img/oscar/1321453335.gif

آسودگی از من ندارد مادر

آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش

ورنه غم خویشتن ندارد مادر

(فاطمه)

 http://ravabet.com/img/oscar/1321453335.gif

مادر:

کاشکی می شد بهت بگم

چقدر صدات و دوست دارم

لالایی هات و دوست دارم

بغض صدات و دوست دارم

(تنها)

 http://ravabet.com/img/oscar/1321453335.gif

مادرم، خواستم خوشبوترین گل دنیا را برایت هدیه بیاورم، اما دیدم تو خوشبوترین گل دنیا هستی...

(سینا)


[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 05:47 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

 چگونه زنم را خوشحال کنم؟ / طنز

یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم می زد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه می کرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! می شود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ 

  ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى به گوش رسید که می گفت : 

  چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ 

 مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : 

 - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد که : 

  - اى بنده ى من ! من ترا به خاطر وفادارى ات بسیار دوست می دارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ می دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ می دانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ می دانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى این ها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟ 

 مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : 

 - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! می شود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ می شود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا می شود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ 

  صدایی از جانب باری تعالى آمد که : 

  اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى؟


[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

کاسب محل

پیرزن گفت: آخه مادر ،روش نوشته هزار تومان تو چرا هزار و پونصد میگی ؟ دیروزم یه پفک پونصد تومنی رو هفتصد تومن به نوه ام فروختی.

گفتم :حاج خانوم ،همینه که هست. می خوای بخواه، نمی خوای بذار سرجاش. بیخودی سر درد نده.

دوباره گفت : خدارو خوش نمیاد مردمو این طور اذیت می کنی و ازشون سوء استفاده می کنی .خدا قهرش می گیره.

گفتم :خرج بالاست.پول آب ،پول برق،پول گاز، هزارتا کوفت و مرض .

پیرزن بالاخره از روی ناچاری هزار و پونصد تومان داد و جنسشو برداشت و رفت.

من تنها مغازه اون محله بودم و تا مغازه بعدی حدود ۵۰۰ متر فاصله بود.اهل محل مجبور بودن از من خرید کنن. واسه همین هر طور که دوست داشتم جنسامو می فروختم. هر چقدر دوست داشتم روشون می کشیدم. بعضی وقتا، ترازو رو دستکاری می کردم تا جنس و بیشتر از وزن واقعیش نشون بده.جنس نو و کهنه رو با هم مخلوط می کردم و به قیمت جنس نو، بلکه بیشتر می فروختم. قربونش برم نظارت هم که نبود .خلاصه هر کاری دوست داشتم می کردم .غافل از این که....

 

ادامه این داستان زیبا و آموزنده را با کلیک بر روی ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 05:48 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]
کاریکلماتور (3)

- نوک قلم پاچه خوار همیشه چرب است.

- بعضی ها حساب پس می دهند و بعضی ها حق حساب.

- نقاش فقیر، بر بومش خجالت می کشید.

- عدد یک را دست کم نگیرید، یک عمر، یک زندگی، یک انسان!

- بعضی ها رو دست ندارند و بعضی ها زیر دست.

- با اسلحه ای به شکار طبیعت رفتم.

- با یک ریال، دو ریال نمی توان سریال ساخت.

- در بازار سرمایه، کم ضرر کردن یعنی سود کردن.

- شیر بُز بُز قندی شکر نمی خواهد.

- شرکت برق، حتی برای برق کفش هایم هم تعرفه صادر کرد.

- برای باز شدن اشتهایش کلید ساز آورد.

- چون ریاضی بلد نبود، دیگران را آدم حساب نمی کرد.

- دریای غم ساحل ندارد، پس بیخودی پارو نزن.

- این روزها مرغ های گوشتی هم تخمی شدند.

- از پررویی ی ِ بی حد ِ تورم پیداست که تخم مرغ هم بزودی جایگزین سکه می شود.

- ماهی های پرنده عمری پشت میله های آبكی ی دریا حبس خواهند بود.

- آدم ها وقتی به دنیا می آیند، برای خودشون گریه می كنند. وقتی هم از دنیا می روند دیگران براشون گریه می كنند.

- سازها زودتر از آدم ها كوك می شوند.

- پریز برق دو سوراخ داره، یكیش می گیره و با همدستی با اون یكیش آدمو می کشه!

- بهترین ترس، ترس از گناه است.

- زندگی ِ باد در سرگردانی سپری می شود.

- در بازی ِ زندگی داور ها هم اخراج می شوند.

- دیدن ِ دریا نگاهی عمیق می خواهد.

- پرنده صعود می كند، اما جاذبه، سقوط.

- خدا عمری دلم را پشت ِ میله های سینه ام حبس كرد تا فقط اسیر ِ دل ِ خودم باشم.

منبع:نابخشوده


[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 05:49 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

جملات انرژی زای آنتونی رابینز

 
 کلمات، چنان قدرتی دارند که می توانند آتش جنگی را بیفروزند و یا صلحی را بر قرار سازند، رابطه ای را به نابودی کشانند و یا آن را محکم تر کنند. برداشت و احساس ما نسبت به هر چیز، بسته به معنائی است که به آن چیز می دهیم. کلماتی که آگاهانه یا نا آگاهانه برای بیان یک وضعیت انتخاب می کنیم، بلافاصله معنای آن را در نظرمان دگرگون می کنند و در نتیجه احساسمان را تغییر می دهند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

 مفلس دژ رویین است

در کتاب قابوس نامه کیکاوس بن وشمگیر می خوانیم:

«شنیدم که وقتی دو صوفی به هم همی رفتند، یکی مجرد و با یکی پنج دینار. این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی اگر جای ایمن بودی و اگر جای مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و از کس نیندیشیدی. و خداوند پنج دینار با وی موافقت همی کرد و لکن بیم همی بود تا وقتی بر سر چاهی رسیدند، جایی مخوف بود. 

  مرد مجرد از آن چاه آبی خورد و بازو داد و پای دراز کرد و خوش اندر خواب شد و خداوند پنج دینار از بیم همی نیاراست خفتن و آهسته با خود همی گفت: چه کنم چه کنم؟ تا از قضا آواز به گوش مجرد رسید و بیدار شد و وی را گفت: ای فلان چه افتاد تو را ؟چندین چه کنم چیست؟ مرد گفت: ای جوان مرد با من پنج دینار است و این جای مخوف است و تو این جا بخفتی و من نمی یارم خفتن. مجرد گفت: این پنج دینار به من ده تا من چاره تو کنم. آن مرد زر بدو داد. زر بستد و اندر چاه افکند و گفت: رستی از چه کنم، چه کنم، ایمن بنشین و بخسب و ایمن برو که مفلس دژ رویین است...»


[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 05:52 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]

پیامک های ویژه تبریک روز معلم

اس ام اس ویژه تبریک روز معلم

پیامک های مخصوص تبریک روز معلم

اندیشه ام از تو سبز و آباد شده

از جهل و غم این فکرتم آزاد شده

در مکتب پاک و شاد استاد ببین

غم رفته زجانم و دلم شاد شده

 


ادامه مطلب
[ شنبه 16 اردیبهشت 1391 ] [ 05:09 ق.ظ ] [ سیدعلیرضا شفیعی مطهر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 100 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

حكایت ها ، سروده ها و سخنان کوتاه حکمت آمیز و قصه های شهر هرت
آپدیت روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
-----------------------------------------

.